
روزا یکی یکی میگذرن من هنوز جای اول خودمم
الان چند ماه که دارم مینویسم ولی...
چکنیم هنوزم که هنوزه من اینجام
خیلی راه هست برای گذشتن
خیلی راه هست برای نرفتن اما...
زندگیست و باید سر کرد
چه میشد دستهای زندگی
برای سیلی زدن به سرنوشت آدمی زنگ تفریحی باشد
شاید این کودک مجالی یابد برای دلخوشی
مجالی یابد برای فرار از دست دل تنگیها
شایدم اینگونه نباشد
اینجا همان جاییست که هنوز دستهای زندگی میشناسد
میشناسد دلهایی را که مینالند از ...
و دیگر هیچ
همین...!!
کیه..؟ کیه؟..
مثل اینکه دارم اشتباه میکنم
یعنی ممکنه واسه دیدن من اومدن؟
فکر نکنم من...
آره من همونیم که تو گذشته خیلی کارا کردم
خیلی کارا هست که باید میکردم و نکردم
یعنی کی میتونه باشه که اومده آدمی مثل منو ببینه
من که دیگه تنهام دیگه کی میاد دنبال من
کی میاد پیش آدم ... مثل من؟
انگار دارم اشتباه میبینم
نه اشتباه نیست خودشه
امید
ولی نه انگار هنوزم دیر نیست من میتونم
آره من میتونم
...
شایدمنم موفقمو خودم نمیبینم؟
چرا من نمیتونم یه تصمیم درست بگیرم؟
همش تقصیر این طرز فکره
آدم باید دلشو بزرگ کنه خیلی بزرگ
بزرگ مثل کوچیکی قطره تو دل دریا
فکر کنم بازم قاطی کردم
...