تبليغاتX
!! پسری از جنس آسمون !!
 
   

 

!! پسری از جنس آسمون !!
 « فانوس مهربون »

مجتبي

من لبخندي هستم شايد مهربان ..

پسري هستم ساده اما ..

و چيز ديگري يادم نمي ايد ..

همین..!!


» آذر 1388
» آبان 1388
» مهر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» بلاگفا
» کدهای جاوا
» آپلود عکس
» night-skin
» جایی برای با هم بودن
» آرزو
» سردرگمی
» درد عشق
» دیوونگی
» دلتنگی
» نفسی در ....
» وصال
» مقصد
» از درون
» عذاب دیده
 

آرزو چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
 

باز آمده ام تا از آن ستاره های روشن برایت بگویم

آمده ام تا از دوری و نزدیکی آن ها برایت بگویم

چقدر دور ؟  چقدر نزدیک؟

چه کسی میداند گاه به آسمان مینگرم و امید دارم

که شاید ...

ستاره ای از دوری خسته باشد:

خسته باشد و میخواهد که دیگر فقط نظاره گر نباشد

میخواهد بیوفتد و آرامش دهد چشمهای نگرانی را:

چشمهای گریانی را که هر شب آرزوهایش را  تنها با او درمیان میگذاشت

با ستاره خیال ...

با ستاره ای که امید داشت تا بغض نگاهش را ببرد از این دنیا

ببرد تا شاید مرهمی باشد بر این دل گریان

چه میشد ستاره ها روزها میتوانستند در کنار ما باشند

شاید میتوانستند....

من دیده ام گریه های جدایی را

دیده ام  نگاهی را که دنبال میکرد قدم های دلداده اش را

گدمهایی را که دور می شد  و او نظاره گر

چقدر سخت بود، آری بسیار سخت بود 

من بودم و می دیدم بغض آنها را

خدایا چرا باید عاشقان اینگونه  این درد را تجربه کنند؟

به امید روزی که....

چه کسی میداند چه خواهد شد

 

من پسری هستم شاید...


من یه دوست دارم که یه  آرزوی بزرگ داره ممنون میشم واسه کمک بهش

دعا کنید تا اونم به آرزوش برسه


 

 
 
 

سردرگمی سه شنبه هفدهم آذر 1388
 

 

روزا یکی یکی میگذرن  من هنوز جای اول خودمم

الان چند ماه که دارم مینویسم ولی...

چکنیم هنوزم که هنوزه من اینجام

 خیلی راه هست برای گذشتن

خیلی راه هست برای نرفتن اما...

زندگیست و باید سر کرد

چه میشد دستهای زندگی

برای سیلی زدن به سرنوشت آدمی زنگ تفریحی باشد

شاید این کودک مجالی یابد برای دلخوشی

مجالی یابد برای فرار از دست دل تنگیها

شایدم اینگونه نباشد

اینجا همان جاییست که هنوز دستهای زندگی میشناسد

میشناسد دلهایی را که مینالند از ...

و دیگر هیچ

همین...!!


کیه..؟ کیه؟..

مثل اینکه دارم اشتباه میکنم

یعنی ممکنه  واسه دیدن من اومدن؟

فکر نکنم  من...

آره من همونیم که تو گذشته خیلی کارا کردم

خیلی کارا هست که باید میکردم و نکردم

یعنی کی میتونه باشه که اومده آدمی مثل منو ببینه

من که دیگه تنهام  دیگه کی میاد دنبال من

کی میاد پیش آدم ... مثل من؟

انگار دارم اشتباه میبینم

نه اشتباه نیست خودشه

امید

ولی نه انگار هنوزم دیر نیست من میتونم

آره من میتونم

...

شایدمنم موفقمو خودم نمیبینم؟

چرا من نمیتونم یه تصمیم درست بگیرم؟

همش تقصیر این طرز فکره

آدم باید دلشو بزرگ کنه خیلی بزرگ

 بزرگ مثل کوچیکی قطره تو دل دریا

فکر کنم بازم قاطی کردم

... 


 

 
 
 

درد عشق پنجشنبه دوازدهم آذر 1388
 

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »


 

 
 
 

دیوونگی چهارشنبه چهارم آذر 1388
 

منو بگیر از این روزایه در به در

از این روزا از این شبایه بی سحر

منو ببر به خاطرات رفتمون

اون روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد

خیابونا غریبو غمگرفته ان

کجا برم چرا نمی رسم به تو

کجایی پس چرا نمیرسی به من

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه

کی عاشقونه  مینویسه اسمتو

بدونه من هزار ساله دیگه هم

بدون کسی نمیشکنه طلسمتو

چقدر حرف مونده ونمیشنوی

چقدر راه مونده و نمی کشم

ببین کجا ی قصه پس زدیمنو

محاله بی پناهتر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته  بگو که یادته

همون که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمیسپری به هق هقم

نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم

نه تو دیگه برام اون عشق سابقی

نه من دیگه برات گل شقایقم


 

 
 
 

دلتنگی یکشنبه هفدهم آبان 1388
 

من...

من میشناسم تنهایی راکه ماهی قرمز در دل دارد

میشناسم زیبایی را که کلاغ در پشت رنگ سیاهش مخفی کرده

میشناسم صدای مردمی را که از دل خود مینالن

نه از سختی روزگار

میبینم پیرمردی را که برای دل خود زمزمه میکند

میبینم کودکی را که بی ریا بازی میکند

میشنوم صدای اشکهای جوانی را که میگرید

اما...

اما سخت  میبینم  آدمهایی را که

برای تنهایی ماهی قرمز  برای نا امیدی کلاغ سیاه

برای دل غمگین و برای....

وقت صرف کنند

برای شاد کردن دل پیر مردی که

چه کسی میداند در دلش چه میگزرد

چرا و ...

آخر چرا روح آدمی این گونه شده

انگار دیگر تنهایی ازان من نیست

با دلتنگیهایم چه کار ها که نکردم

و به امید فردا که ...


 

 
 
 

نفسی در .... پنجشنبه هفتم آبان 1388
 

 بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم هرکجا آزادگی هست ببخشایم وهر کجا غم هست شادی نثار کنم الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم .

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.

 دکتر شریعتی


 

 
 
 

وصال شنبه دوم آبان 1388
 

در سوز و گداز عشقم  شاید  بیاید آشنا     

                                  در غم اندوه خفته ام شاید  بیاید  آشنا

  در ساحل عشق و معرفت  ماندم  به پا       

                                  ازدورمیپایم  روزو شب شاید بیاید  آشنا

    من همان آهم ،همان سوزو همان رازم      

                                 ز ساحل  بسته ام  قایق  شاید  بیاید آشنا

       به هر سو نهادم چشم و دل در راهها        

                               ازعشق دل خسته ودیده بسته شاید بیایدآشنا

    برای اونهادم جان وشستم دل زمغمارها    

                               زشورهاگشتم مست وصال اوشاید بیایدآشنا

  توای مهجوروامانده زغم درگوشه تا مانده      

                               زماندن درغم هر کس رها شاید بیاید آشنا


 

 
 
 

مقصد پنجشنبه سی ام مهر 1388
 

 

قلم در دست

مغز مغشوش ، من همان آشنای دیرینه ام،می نویسم

از خودم دورم ، نیست یاری رس

همچنان در این فکر ، فکرم مغشوش

دوست دارم آرزوهایم را بدانم

آرزویی که در درونم اغتشاش بر من می نهد

شاید این همان خواسته ی شما نیز باشد

که بدانید مقصد کجا، خانه کجا ، آخر کجا، اول کجاست

اولی را پایانی ،آخری را وجودیتیست

اولی از کی وجود یافت ، آخری تا کی ادامه دارد

آیا خدا همان گونه که ما هستیم ما را دوست دارد

یا آفرید در ما تحولات مان آشکار کند

و چرا زندگی یافتم،و چرا سعی می کنم تا زنده بمانم

و چرا سعی می کنیم به خدا  یا کسی که به من جان داد تقرب یابم

یا چرا این وجودیت ادامه ندارد

و ما را مرحله ای و مرتبه ای وجود است

چرا مقصد ها متفاوت هستند،و چرا سعی ها بسیار ناکام

و من همچنان دوست دارم تفکر کنم در تفکرم خودم را بیابم

آخر من از بهر چه وجودیت یافتم

سهم من از این دنیا و زندگی در حد چیست؟


 اینو از یه جایی خوندم ولی نمیدونو از کجا!!

 

 
 
 

از درون یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
 

 

 

دل خواستگاه غم

امید است بشنوی

امید است صدای غم را از درون ،احساس،بشنوی

غم را احساس کن

احساس را ببین

غم درون است

دل پر خون

شکسته شدن غم را در دل بشنو

آن دلی را که جزء او از درون احساس نیست

درونی پر زغم

دوستدار آشنایی،دل

اگر احساس کند جدایی

امید و عشق در غم جوانه می زند

غم را احساس کن

احساس را ببین

حال کاری کن

از درون ،غم آزاد گردد

راهها را احساس کن

خواهی توانست، ببینی

غم را جزء او در دل چاره نیست

مهر را پیدا خواهی کرد

 و آن عشق به اوست

 


 

 
 
 

عذاب دیده جمعه بیست و چهارم مهر 1388
 

سلام

اینو تویه یه فیلم دیدم گفتم واسه شوما هم بگم


َچرا ماه تنهاست؟َ

چون اون یه معشوقه داشت.

اسمش (کویک واتسو) بود و با هم تو عالم ارواح زندگی می کردند

و هر شب به آسمون فکر می کردند

اما یکی از ارواح به نام (تریکستر) حسودی می کرد

 اون ماه رو  واسه خودش می خواست

واسه همینم به(کویک واتسو) گفت که ماه گلهارو می خواد

گفت که به دنیایه خودش بره و واسش کلی گل بچینه

اما (کویک واتسو) نمی دونست که اگه به عالم ارواح بره دیگه نمیتونه برگرده

هر شب ماه رو میدید و براش گریه میکرد

اما نمی تونست دوباره بهش دست بزنه

  (کویک واتسو) یعنی عذاب دیده  .

 

امیدوارم که از موقعیت هاتون بخوبی استفاده کنید و نزارید که ....

همین..!!


 

 
 
 

معنی عشق چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
 

سلام

خیلی وقت بود این ورا نیومده بودم منو ببخشید ...


براتون یه چیز کوچولو آوردم امیدوارم خوشتون بیاد


 یکی بود ، یکی نبود

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

  

همین... !!!

به امید روزی که عاشقا به مراده دلشون برسن و ....


 

 
 
 

« پندونصیحت » یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
 

سلام دوستان

امروز میخوام براتون چندتا جمله بزارم امیدوارم که خوشتون بیاد

من وقتی که خوندمشون باهاشون حال کردم خیلی جمله های خوبی هستن(البته به نظر من)

 

اگر دل بخواهدهزار راه پیدا میشود واگر نخواهد هزار عذرو بهانه

 ابتکار این است:تاجایی که میتوانی بورو ــ سپس یک قدم بیشتر بردار

 آنقدر شکست خوردم تا راه شکست دادن را آموختم(ناپلون)

 یک کلمه مارا از همه ی سنگینیها رها میکند و آن هم عشق است

 کوچکترین ستاره ها هم عالمی دارند شاید بتوانند روزی خورشید بزرگی برایه دیگران باشند  

 همه کس و همه چیز را دوست بدار ولی به هیچ چیز دل نبند 

همین!!!

بازم اگه خواستین از این جور چیزا واسون میزارم فقط بگین...


 

 
 
 

«درد و دل» پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
 

سلام

دلم نیومد اینو از شما دریغ کنم

اینو یه دوست نوشته

 چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند, چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند


 

 
 
» !! مردي از جنس بلور !!
» ! ناله های عاشقانه
» پاییز
» نسیم عشق
» کهکشان عشق
» قدمی به سوی تو
» کلبه کوچک خوشبختی
» نسکافه داغ
» معمای عشق
» غمگینم
» ... به خیسی باران ...
» پرتو عشق
  RSS 2.0